تبلیغات
گروه مطالعاتی نگاه فردا - عوامل و زمینه­ های فرهنگی قوم­ گرایی در افغانستان


سپاس از بازدید شما
تاریخ : یکشنبه 1391/09/19
 

مقدمه: به گواهی تاریخ و واقعیت­های موجود؛ ساکنان و باشندگان افغانستان مجموعه‌ی است از اقوام و ملیت­های مختلف نژادی، زبانی، مذهبی و فرهنگی، که در مدّت زمانی طولانی زندگی اجتماعی خود؛ در افغانستان، انسجام و همگونی اجتماعی لازم را نداشته اند، و لذا نه تنها تاکنون به یک نظام و وحدت ملّی دست نیافته اند؛ بلکه شاهد تحوّلات و پدیده‌های ناخواسته‌ی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بوده است. بنا بر این، زمینه‌‌ی بحران­های هویتی، و بیشتر شکافهای نژادی و قومی موجود در زندگی سیاسی اجتماعی؛ همیشه در درون خود جامعه افغانستان و برخواسته از ویژگی فوق بوده است، که با گذشت زمان، این زمینه‌ رشد و نمو یافته و با توجه به یک سری عواملی خارجی ابعاد پیچیده تری هم به خود گرفته است. از آنجای که دست یابی به راههای بیرون رفت از بحران موجود، بدون شناخت ریشه‌ها و زمینه‌های آن امکان پذیر نیست؛ در این مقاله هر چند اجمالاً به بر رسی عوامل و زمینه‌ها خواهیم پرداخت. تا روشن گردد که واقعیت‌های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، قومی، جغرافیای، تاریخی و... در افغانستان، پیچیده‌تر از آن است که بتوان از آن تصوّری واحد و همگون به ذهن داشت و از این طریق به اجتماع ملّی رسید و «هویت ملّی» را یک واقعیت کلّی و باپوشش همگانی دانست.

اما شناخت زمینه­های این بحران را باید به‌صورت کلّی در مسائل زیر جستجو نمود:

1. عوامل و زمینه‌های فرهنگی:

    الف: تعصّبات زبانی مذهبی؛

    ب: تبعیض مذهبی درقانون اساسی؛

    ج: تاریخ­نگاری؛

2. عوامل و زمینه‌های اجتماعی:

    الف: تعدّد قومی؛

    ب: تعصّب نژادی؛

   ج: عدم وحدت سرزمینی؛

3. عوامل و زمینه‌های سیاسی:

    الف: استبداد سیاسی؛

    ب: برتری نژادی؛

    ج: سیستم‌‌های سیاسی - اداری.

در این نوشتار تنها به عوامل و زمینه­های فرهنگی قوم­گرایی در افغانستان معاصر، خواهیم پرداخت با یاد آوری این مطلب که پیش از قرن هجدهم که استعمار‌گران مغرب زمین در کشورهای شرق، نفوذ نداشتند؛ نفاق و گسستگی های قومی و نژادی در این ممالک چندان وجود نداشته و یا به صورت غیر رسمی بوده و مردمان مختلف زندگی عادی خود را به صورت مسالمت آمیز داشته اند، این همان نظریه‌ی «کهن‌گرایی» قومیّت است. ولی پس از پیدایش پدیده‌ی استعمار، در کنار دیگر عوامل یاد شده، انشعاباتی نژادی، دینی، مذهبی و زبانی نیز روز به روز افزایش پیداکرده و هویّت و استقلال سیاسی واقتصادی ممالک اسلامی را تهدید کرده است، اینجاست که «ابزار‌گرایی» قومیّت به عنوان نظریه‌ی دیگر در مسائل قومیّت با توجّه به افغانستان عینیّت پیدا می‌کند. بنا بر این در طول این نوشتار تلاش خواهدشد تا زمینه‌های آن شناسای و مورد ارزیابی قرار گیرد.

1. زمینه‌ها و عوامل فرهنگی
فرهنگ در یک تعبیر ساده و کوتاه مجموعه‌ی بی‌شماری است از آداب، رسوم، ارزشها، سنّتها، رفتارها و باورها، که اشکال گوناگون از روابط و برخوردهای اجتماعی انسانها را در بر می‌گیرد، لذا در صورت عدم پیوستگی اجزای آن در یک جامعه؛ نا بسامانیها و از هم پاشیدگی در وحدت ملّی و پیدایش بحران‌های عظیم سیاسی و اجتماعی پیش خواهد آمد. تنوّع قومی و نژادی در افغانستان امروزی، چنان فرهنگ‌های متفاوت را به نمایش گذاشته است که در مواردی زیادی تأکید و تعصّب بر نمادهای فرهنگ قومی؛ نه تنها اعتماد ملّی‌را فراهم نیاورده بلکه به تعارض پنهان وگاه آشکاری منجر شده است.

زیرا در تاریخ اجتماعی- فرهنگی افغانستان زمامداران پشتون تبار درجهت فرهنگ سازی و تعمیم دادن خصوصیّات مردمی جامعه‌ی پشتون بر دیگر اقوام و بسترسازی آن زیاد تلاش نموده اند، که بتواند آنرا به عنوان فرهنگ غالب و نمادین ملّی ترویج نمایند و تاجای هم موفق بوده اند، ولی عملاً نتوانسته اند مؤلّفه های اعتماد و اعتبار ملّی را فراهم آوردند، زیرا چنین راهبردی به حاشیه‌ راندن و مهجوریت فرهنگ های عامیانه مردمان ‌دیگر، چون فارس‌ها، ترکمن‌ها، ازبک‌ها و... منجر گردیده است. (واعظی، افغانستان‌وسازه‌های ‌ناقص‌ هویت‌ ملّی، 1381/39-41.). بنا براین، غلبه دادن فرهنگ قومی، و حاکم ساختن آن بر روابط ملّی؛ بر بسیج نموده عزم مشترک ملّی که همان افغانی بودن است پیشی گرفته است. یکی از نمونه های که می‌توان به عنوان عوامل فرهنگی اجتماعی در منازعات قومی و نژادی افغانستان یاد نمود، انتخاب عنوان «افغانستان» به جای «خراسان» در حوزه‌ی سرزمینی و «افغان» به جای افغانستانی» در حوزه‌ی انسانی است. تاریخ گواهی میدهد که عنوان «افغانستان» برای سرزمین، و عنوان «افغان» برای همه مردمان این سرزمین؛ بر گرفته شده از قوم‌خاص «افغان» (پشتون)، است و این دو عنوان با انگیزه‌ی برتری خواهی‌های قومی نژادی؛ برای این سرزمین تثبیت و وارد قانون اساسی شده است. و در این راستا فرهنگ سازی جدّی هم صورت گرفته است. چنانچه نویسنده‌ای در ردّ کسانی که این تغییر عنوان تاریخی «خراسان» به «افغانستان» را، بر خلاف اراده ملّی می‌داند، چنین می‌نویسد که بیانگر مفکوره‌ی فرهنگی فوق می‌باشد: «در جواب یکی از اتنی پشتونها، بدون مجامله نوشتم: "[(در افغانستان)] تا هنوز بدیل رهبری این قوم [(پشتون)] از مادر زاده نشده است."... گفته بودم که یک قوم زنده و موثر در سرنوشت این کشور بنام قوم پشتون حضور فعال دارد و هیچکسی نمی‌تواند بدون خواست آنها، نام کشور را به "خراسان" ویا چیز دیگری عوض کند و هویت ملّی ما را بجای کلمه‌ی مقدّس "افغان" به "افغانستانی" تبدیل نماید. افغانها تا زنده باشند... به هیچکس وهیچ قدرتی دیگر هم اجازه چنین کاری داده نخواهد شد، مگر آنکه این قوم را از صفحه‌ی افغانستان محو کنند، که آنهم خیالست محال.»(کاندیدای اکادمیسین سیستانی، « سیاست "بی اعتنائی بزرگ منشانه"، غلط است!»، http://www.28-asad.com/Aartikel.)

1، 1. تعصّبات زبانی مذهبی
فرایند مذهب و زبان نیز در جامعه افغانستان از زمانهای دور باعث اختلافات زیاد بین گروه‌ها بوده و یکی دیگر از عوامل اساسی باز دارنده وفاق و انسجام ملّی کشور ما محسوب می‌‌گردد، تا جای که موارد زیادی از تبعیضات، خونریزیها و جنگهای شدید؛ در سایه‌ای مذهب و زبان صورت گرفته است. بنا براین، دو مقوله‌ی «آزادی مذهب» و «زبان» در افغانستان بسیار حایز اهمیّت می‌باشد با توجّه به سابقه‌ی تاریخی این دو مقوله در افغانستان، و رعایت آن در قانون اساسی آینده می‌تواند آینده‌ی درخشان و امیدوار کننده‌ای را برای جامعه‌ ما به وجود آورد و روح تفاهم و تعاون ملّی را در جامعه تقویت نماید.

1، 1.1. زبان
وقتی از دیدگاه زبان شناسی ولهجه شناسی بر منطقه‌ای کوهستانی افغانستان نظر افکنیم، قریب به چهل زبان و گویش با رسمیّت فعلی دو زبان «فارسی و پشتو» در افغانستان وجود دارد. تنوّع این‌چنینی زبان و گویش در افغانستان، به خاطر عواملی که به بعضی از آن اشاره خواهد شد، نه تنها به رشد و شکوفای فرهنگی و تنوّع آن منجر نشده است، بلکه گسستگی فرهنگی و فاصله‌ی روابط اجتماعی اقوام و مردم افغانستان را نیز فراهم آورده است (هروی، تاریخ و زبان در افغانستان، 1362/35.)

امّا اینکه چرا در افغانستان زبانها و گویشها و لهجه های گوناگونی با گونه های متفاوت وجود دارد به عوامل چندی بستگی دارد مثل عامل: طبیعی و محیطی، نبود وسائل و امکانات ارتباطی همگانی، چگونه زیستن و علایق مردم، بافت شهرها، روستاها و دهات.

امّا تضاد های سیاسی و اندیشه‌ی توسعه طلبی قومی در جامعه‌ی افغانستان بلائی بوده و هست که متوجّه زبان و فرهنگ نیز شده است. ما می‌توانیم از زبان به حیث یکی از عناصر مهم وحدت ملّی نام ببریم، زیرا تفهیم و تفاهم که نیاز اصلی جامعه و پیوستگی آن است از کارکرد های بی‌بدیل زبان محسوب می‌شود، و ریشه‌ی بسیاری از نمادهای فرهنگ ملّی و همخوانی اجتماعی با عنصر زبان تحکیم می‌گردد. ولی متأسفانه در افغانستان بحث زبان یکی از مباحث بسیار سیاسی بوده که نوعاً به افتراق ملّی و تعدد موضع گیریها و دشمنی های فرهنگی بیشتر دامن زده است. (قوم گرایی وروشنفکران افغانستان، اینترنت(http://www.ariananet.com

تردیدی نیست که پدیده‌های پیشینی یک جامعه مثل تمدّن، فرهنگ، آداب و عادات و رسوم اگر با نظری سنجیده‌ی بررسی شود، و انسان را در زمان قدیم نگه ندارد؛ بلکه چون مشعل فروزنده تلقی شده و با استفاده از آن پل آینده را بسازیم؛ نه تنها کار بیهوده نیست بلکه کاری پُر بار برای جامعه خواهد بود؛ که توجّه زمینه های سازنده‌ای زبان و فرهنگ می‌تواند هم پرورش زبان را سود مند نماید و هم زبان شناسی را تکامل بخشد. ولی در این میان مدافعان زبان پشتون، چنین عمل نکرده اند، بلکه خود را درحصار تنگ محدود آن محصور کرده اند و محبوس!. هر چند که قدمت زبان مورد توجّه و تدقیق است ولی نباید پنداشت که قدیمی بودن زبان عامل بنیادی است و به زبان ارزش می دهد(هروی، پیشین/83، 97، 98.)

تاریخ می‌نمایاند از زمانی که در افغانستان آگاهانه یا نا آگاهانه مسایل سیاسی و عصبیّت‌‌های قومی؛ پشتوانه‌ای زبان پشتو قرار گرفت و امتیازات برای آن داده شد و جهت تحمیل آن بر فارسی زبانان تلاش فراوان شد این بر تری فرهنگی؛ فارسی زبانان افغانستان را در مقابل، به موضع‌گیری و عکس‌العملهای وا داشت. مدافعان زبان پشتو اعتقاد داشتند که زبان آنها نسبت به فارسی قدمت بیشتری دارد و برآن بودند که یگانگی ملّی را بوسیله‌ی وحدت زبانی ایجاد کنند. (همان، 1362: /100، 101.)

گرچند وحدت زبانی؛ وحدت ملّی و وحدت سیاسی‌را مؤثّر می‌افتد، ولی عامل عمده و اساسی آن نیست، چنانکه در مملکت سوئیس مردم با زبانهای فرانسه، آلمانی، ایتالیایی و زبانهای بومی و محلی ارتباط بر قرار می‌کنند ولی این اختلاف زبانی، مردم آن کشور را از هم دور نکرده و همگان خود را سوئسی و یگپارچه و پیوسته به درد همدیگر می‌دانند.

لذا تحمیل زبان در افغانستان ریشه در برتری خواهی‌های قومی دارد و از آنجای که زبان فارسی با نام افغانستان همخوانی ندارد؛ حامیان زبان پشتو در پی آن شدند که بنیاد این زبان را از آن کشور بر اندازند و زبان پشتو را یگانه زبان رسمی کشور قرار دهند(همان، ص115.) در زمان شیرعلی خان در جهت رسمیّت دادن به زبان پشتو اقداماتی انجام شد مثل تألیف رساله‌های درسی به زبان پشتو، با اینکه قبل از آن و در زمان احمدشاه و تیمور فرزندش، تمام کارهای رسمی و اداری به زبان فارسی اجرا می‌شد. (فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر، 1374:/1/332.)

حاکمان سعی می‌کردند تا با رسمیّت بخشیدن به زبان پشتو و آشفته کردن زبان فارسی حاکمیت مداوم تری بدست آورند و تفاخر قومی خودرا بنمایاند (هروی، پیشین، ص63)

در حالیکه زبان فارسی، زبان رائج و ملّی مردم افغانستان بود، حتی احمدشاه که ادیب زبان پشتو بود زبان فارسی را طرد نکرد و در ادارات او به فارسی صحبت می‌شد، همچنین امیران محمد زایی نیز کاری به زبان نداشتند، ولی متأسفانه در 12 حوت 1315 شمسی، هاشم‌خان که خود را بالاتر از قانون می‌شمرد؛ بر اساس فرمان شماره 875 برای وزارت معارف؛ از شرکت فرزندان هزاره (شیعه) در مکاتب عالی کابل به خصوص مکاتب عسکری ممانعت به عمل آورد (یزدانی، تاریخ‌تشیع‌ در افغانستان، 1370:/415؛ بهسودی، افغانستان‌ در آزمون ‌زمان، 1374:/380). او، که دستگاه عریض و طویلی بنام ضبط احوالات «استخبارات» داشت که از هرجا سر بر می‌آورد، در برابر اقوام و قبایل روش تبعیضی داشت و به مردم ازبک، هزاره و... با حقارت می نگریست، و به زبان پشتو ارجحیّت می‌داد. او با اجباری ساختن آموزش زبان پشتو بر تعصّب زبانی بین مردم دامن زد (عظیمی، اردو ‌و سیاست‌ در سه ‌دهه ‌اخیر ‌افغانستان، 1377:/25.) ‍

این پروسه در زمان پادشاهی نادر شاه توسط گل محمد خان مومند در شمال کشور نیز به اجرا گذاشته شد، و به عرایض و شکایاتی که به غیر از زبان پشتو تحریر می‌شد جواب داده نمی‌شد(بهسودی، پیشین/381.)

1، 1، 2.مذهب
شاید هیچ عنصری در جامعه افغانستان به اندازه‌ مذهب در ساختار روابط اجتماعی و قومی، تعیین کننده نباشد زیرا مذهب در عمق اعتقادات و باورهای مردم افغانستان حلول کرده و در روح سنّت های قبایل نفوذ نموده است. صورتهایی از تنش‌ها و ستیزه گری‌های مذهبی در مقاطع گوناگون به صورت تبعیض‌ها، بد خواهی‌ها و حق‌ کشی‌های اجتماعی نسبت به پیروان یک مذهب ترویج و اعمال شده است، خیلی از مواقع بد خواهی‌های مذهبی در سرحدّ تنفّر شدید از پیروان مذاهب رقیب جلوه نموده است که گاه ریختن خون پیروان مذاهب رقیب، مباح و حتّی باعث ثواب و پاداش اخروی تلقی شده است، که اشاعه‌ی چنین باور، در جامعه قبیلوی و بسته‌ی افغانستان، نه ‌تنها اعتماد و هم‌پذیری و همیاری متقابل را از بین برده است، بلکه هرج و مرج اجتماعی و واگرائی ملّی را در پی داشته است، و باعث تراکم عقده‌ها و ایجاد روابط خصمانه درون ملّی، و در نتیجه انفجار، اغتشاش و چند پارچگی ملّی شده است. تاریخ اجتماعی و سیاسی افغانستان به کرّات، شاهد چنین تعارضات و رویا رویی ‌های خونین برخواسته از تعصّبات و تعلّقات مذهبی بوده است (واعظی، پیشین، /46-47-50.)

تفاوتهای مذهبی در جامعه مسلمان افغانستان بین دو مذهب شیعه و سنی همواره برای دولت های غارتگر زمینه‌ای بوده جهت ایجاد مشغولیّت های ایدئولوژیک و سیاسی، با وجود این اختلافات شدید، هرگاه این دوگروه بزرگ در برابر دشمن مشترک قرار گرفته اند غیرت ایمانی و اسلامی بر آن داشته تا اتّحاد هرچند موقّت را داشته باشند(تابش، جامعه شناسی سیاسی افغانستان، بی‌تا/80.)

شاید بتوان گفت که اوّلین برخورد و موضع گیری نمایان بین دو ‌مذهب تشیّع و تسنّن، در افغانستان، زمانی صورت گرفت که مرویس خان هوتکی توانست از علمای مذهبی حجاز فتوایی را به نام مردم مسلمان افغانستان بگیرد، و قندهار را از تصرف صفویه خارج نموده و حکومت هوتکیان را بنیان گذارد. چنانچه مرحوم غبار می‌نویسد میرویس خان در این استفتاء هدفش تحریک مردم از نظر مذهب بوده است تا دیگر مسائل؛ زیرا وقتی گرگین خان به فرمان دولت صفوی که یک دولت شیعی بود وارد قندهار شد، با توجّه به ضعف دولت بابری در هند، در صدد انقراض کامل قبیله‌ی ابدالی‌ها بر آمد و تعداد کثیری از بزرگان آنانرا اعدام و یا تبعید نمود، از طرفی به رقابت میان دو قبیله‌ی بزرگ غلجایی و ابدالی دامن می‌زد. این سیاست برای غلجایی‌‌ها که بر مذهب سنی بودند تدریجاً خطرناک قلمداد شده و آنان مخالف سلطه‌ ایران در قندهار گردید، زیرا آنان ظلم و تفرقه افکنی گرگین را نسبت به هموطنانش از چشم خود می‌دیدند. بنا براین میرویس خان پس از یک سری تحوّلات سفری مکّه را پیش گرفت، او در این سفر با اشخاص سیاسی و علمای مذهبی رجوع نموده چنین استفتاء نمود: «اگر در ادّعای فرایض مذهبی یک ملّت مسلمان از طرف حکومت اختلالی وارد شود، آیا این ملّت شرعاً حق آنرا دارد که خود را با شمشیر از تسلّط چنین حکومتی آزاد سازد؟ اگر خان های قوم از مردم برای یک پادشاه ظالم بیعت گرفته باشند، آیا مردم حق دارند که چنین بیعتی را شرعاً فسخ و باطل نمایند؟»(محمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ، 1383:/319.). علما برای هریک از این سوال جواب مثبت دادند. می بینیم که هرچند این فتوا خواستگاه سیاسی داشت و برای بر اندازی صفویان شیعی در ایران و عمال آن در افغانستان گرفته شده بود، ولی پیامدهای عمده‌ی مذهبی را نیز داشته است زیرا موضع گیری های که پس از این استفتاء به وجود آمد بر علیه شیعیان قندهار نیز بکار گرفته شد، و هزاره های شیعی قندهار و اطراف آن به ناحق هدف قتل و تاراج قرار گرفتند. از این پس است که تعصّب مذهبی بین این دو فرقه‌ای بزرگ اسلامی روز بروز بیشتر می‌گردد.

در زمان احمد شاه درّانی نیز حرکات ناشی از تعصّب مذهبی صورت گرفت، مثل اعزام سپاه عظیم برای تسخیر ارزگان و دایکندی که باشندگان شیعی داشت، ولی کاری در جهت سرکوب پیروان این مذهب از پیش برده نتوانست.

درسال 1219 هجری قمری، که استعمار انگلیس، تشدید اختلافات مذهبی و ایجاد نزاع بین مردم افغانستان ‌را با استفاده از مذهب دامن می‌زد، نیز شیعیان کابل از ناحیه مذهب شان تاراج و اخراج شدند که خیلی از شیعیان قزلباش زندگی و خانه‌های شان ‌را از دست داده در هزاره جات سکنی گزیدند. ولی شدید ترین و خونین ترین برخورد مذهبی در جهت نابودی مذهب از زمان به قدرت رسیدن محمد زایی‌‌ها و در زمان عبدالّرحمن صورت گرفت(یزدانی، پیشین/15.)

بزرگترین این نمایش؛ قتل عام شیعیان هزاره در دهه 1890 میلادی بود که توسط فتوای جهاد مولوی‌ها و بسیج عمومی، بیش از نصف مردم قتل عام شده و دهها هزار به غلامی و کنیزی و بردگی رفت، و در بازارهای داخلی و خارجی معامله شدند(واعظی‌، پیشین، ص47.)

پس از پیروزی مجاهدین نیز، صف آرایی بر اساس خصومت‌های مذهبی از عوامل مسلّمی بود که ما، در کنار مسئله‌ی نژاد و نژادگرایی در صحنه‌ی سیاسی و نظامی شاهد آن بودیم، گفته فوق در قانون اساسی پیشنهادی دولت مجاهدین به سرپرستی آقای ربانی در مواردی که مسائل دینی مذهبی مطرح است به خوبی قابل مشاهده می‌با‌شد.

در مجموع در طول 250 سال اخیر ازطرف سیاستمداران افغانستان تبعیضات شدید مذهبی لسانی اعمال شده که در این میان آنچه بیشتر مورد خشم و غیض این تعصّب قرار گرفته هزاره‌های شیعی بوده اند، زیرا هزاره‌ها از لحاظ ظاهری، خصوصیات فیزیکی و زبانی همگرای کمتری با حاکمان وقت داشته اند؛ تا بقیه اقوام و شیعیان که در دیگر کتله‌ ها وجود دارند، ولی خسارتهای ناشی از این بی عدالتی‌ها و نابرابری ‌ها به ضرر کل کشور تمام شده است مانند بی‌اعتمادی، فقر فرهنگی و هزاران موارد دیگر.

طی یک‌ سری اقدامات و تغییرات که در زمان ظاهر شاه صورت گرفت که در بحث بعدی به آن اشاره خواهد شد، سپس با تجاوز رژیم کمونیستی و اشغال افغانستان؛ درگیری های مذهبی تاحدّی زیادی کاهش یافت و پیروان مذاهب مختلف در مقابل دشمن مشترک خارجی قرار گرفتند. (علی آبادی، افغانستان، 1372:/32.). ولی از آغاز پیروزی مجاهدین به بعد با اینکه در منازعات بین اقوام صف آرایی‌ها در واقع بر اساس نژاد و قوم صورت گرفت مانند اتحاد شهید مزاری شیعه مذهب با حکمتیار سنی مذهب و یا اتّحاد آیت الله محمد آصف محسنی شیعه مذهب، با سیّاف سنی مذهب، امّا در کنار آن، مسائل مذهبی نیز وجود داشت.

ادامه مقاله را در مجله نگاه فردا شماره 4 مطالعه نمایید.


طبقه بندی: مقالات علمی،  سیاست و اجتماع، 
کلیدواژه: افغانستان، زمنیه های قوم گرایی، عوامل فرهنگی قوم گرایی،
نشر توســط: گروه مطالعاتی نگاه فردا اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب
آخرین مطالب
همایش مالستان
مجله نگاه فردا
ویژه نامه غزنی
ویژه نامه غزنی شناسی
رویدادهای مالستان
آب و هوای مالستان